Saturday, December 29, 2018

خواهرم معتقده من یک بیچ خودخواهی هستم که جز نوک دماغم هیچ جارو نمیبینم.  غیر مسئولو اینها هم هستم. اینها رو تو یه شبی که بعد از عمل مامانم داشتیم سر هم فریاد میزدیم بهم گفت.  شاید باید بهم برمیخورد ولی واقعیت اینجاست که نخورد. من خیلی وقته اینها رو میدونم. افتخاری نمیکنم بهشون اما میدونم. تحقیر هم نمیشم از شنیدنشون. انقد هرروز خودم بهشون فک کردم که قبحش برام ریخته. بی مسئولیت بودن، خودخواه بودن..شده جزوی از طبیعتم. ای کاش بتونم باهاش به صلح برسم و دیگه از اونچه هستم نراضی نباشم. ولی هستم. این روزها که دفتر زدم و هرروز بهانه هایی از قبیل ح نیست برام بازاریابی کنه، سیمهام رو وصل کنه، وبسایتمو درس کنه.. فک میکنم بیشتر به این پی میبرم که چقدر من از مردم انتظار دارم. من از همه انتظار دارم. انتظار اینکه کارهام رو انجام بدن.واقعا این انتظار رو دارم. در تک تک زوایای زندگیم. آیا اینها به خاطر بچه آخر بودنمه یا  ترسم از برخورد با همه چی؟ نمیدونم ولی میدونم که سخته. بیچاره آدمهای اطرافم. زیر بار توقعات من انگار همه در حال له شدن هستن. زرنگ هم هستم. ظاهرا کاری ازشون نمیخوام اما عملا خوب بلدم از طریق امواج نارضایتیم ، حس عذاب وجدان بهشون منتقل کنم.  مثلا همین خواهرم که بهم گف بیچ خودخواه، ظاهرا من ازش کار خاصی نخواستم اما کوه انتظاره که ازش داشتم در تمام این سالها یا به خاطر کارهای نکرده اش ازش رنجیدم!! نگفتن حرفها به معنای عدم وجودشون نیست. اون هم حس میکرده همه ی اینهارو تمام مدت و اون شب فریاد میزد همشون رو. من خودمم حالم از خودم بهم میخوره. خستم از اینکه انقدر حالم همیشه بده. بدون اغراق همیشه بده. دلم میخواد فارغ شم از این همه حسو حال بد. چرا مثل زایمان ، آدمها همه حسهای بدشون رو نمیتون زایمان کنن و برای همیشه ازون حجم سنگین روی روحو رونشون راحت بشن؟ ای کاش آدم بهتری بشم. حالم بهتر شه. دیگران رو هم کمتر اذیت کنم

2 comments:

  1. پاشو بیا وبلاگ بنویس تا فیلتر شکن دارم
    الووو خانووم 😆

    ReplyDelete